پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٤ - بحران معرفتى در دانش سياسى - رنجبر مقصود
بحران معرفتى در دانش سياسى
رنجبر مقصود
قسمت اول
مقدمه
دانش سياسى، علم سياست و علوم سياسى واژههايى هستند كه دلالت بر معرفت واحدى دارند كه موضوع اصلى و محورى آن حكومت و دولت در وجوه و ابعاد مختلف آن است. از ديرباز انديشه درباره دولت و حكومت يكى از دغدغههاى اصلى انديشمندان بوده است كه در جامعه ايران هم داراى سابقه طولانى است. انديشه سياسى در دوران قديم ايران نتيجه اين تأملات است. بايد گفت كه ماهيت انديشه سياسى با دانش سياسى دوران جديد كاملا متفاوت است و در واقع شايد بتوان گفت كه علم سياست به مفهوم دقيق آن در ايران علم جديدى است. انديشه سياسى در دوران قديم بيشتر جنبه توجيهگرانه داشته و روش آنها هم كاملا عقلى بوده است كه در غالب اوقات با روشهاى نقلى تلفيق مىشدهاند كه به كار توجيه حكومتها بيايد. از همين رو هم صاحبان انديشه سياسى در دوران قديم ايران(اسلامى) هم در خدمت يك خاندان حكومتى بودهاند. اما دانش سياسى امروز علاوه بر اينكه مىتواند تمام جنبههاى انديشه سياسى قبلى را داشته باشد ماهيت راهبردى و حل المسائلى هم دارد. در واقع كاركرد دانش سياسى امروز صرفاً توجيه نيست، هر چند كه آن هم هست، بلكه معرفتى است كه به دنبال گره گشايى در امورات مختلف مربوط به دولت و حكومت است كه بخشى از امور كاملا جنبه فكرى و نظرى دارند و بخشى از آنها هم جنبه عملى دارند كه البته اين دو جنبه كاملاً ملازم با يكديگر و در پيوند متقابل هستند.
از اين نظر دانش سياسى و علم سياست حوزه گستردهاى از مسائل را در بر مىگيرد كه در دنياى جديد حكومتها با آن مسائل درگير بوده و با آنها سرو كار دارند. امروزه حكومتها با وجود اينكه هنوز هم فلسفه اصلى ضرورت آنها امنيت و نظم سياسى و اجتماعى است، براى تحقق اين هدف و غايت با حوزه گستردهاى از فعاليتها در سطح داخل و خارج درگير هستند و در واقع كاركرد اصلى دانش سياسى كاوش درباره اين امور و شناسايى پديدههاى مختلف مرتبط با حكومت است. دانش سياسى امروز علاوه بر بهرهگيرى از روشهاى عقلى از روشهاى علمى هم براى شناخت پديدهها استفاده مىكند، از اين نظر بايد گفت كه دانش سياسى با اين ديد نگاه مىكنند و نه اصولاً دانش سياسى در ايران به طور ذاتى داراى چنين توانمنديهايى است. از اين جهت نگارنده معتقد است كه وضعيت توليد دانش سياسى در ايران بحرانى است و البته اين كه كشور ما هم داراى معضلات بسيارى است از يك بعد مربوط به همين قضيه است.
اما درباره بحرانى بودن بايد گفت كه واژه پيچيده و حداقل مبهمى است و تشخيص وضعيت بحرانى از وضعيت غير بحرانى و يا عادى، كار دشوارى است. امروزه واژه بحران را در مورد بسيارى از پديدهها به كار مىبرند ولى شاخص چندانى در اين زمينه ارائه نمىشود كه وضعيت بحرانى داراى چه مشخصههايى است. براى مثال بحران هويت، بحران مشروعيت و... از اصطلاحاتى است كه بسيار مورد استفاده قرار مىگيرد ولى واقعاً معلوم نيست كه تحت چه شرايطى مىتوان گفت كه وضعيت هويت در يك جامعه بحرانى است. در اينجا هم اين ابهام وجود دارد ولى مراد نويسنده از اين واژه بيشتر بر ناكار آمدى و عقيم بودن آن دلالت دارد، به اين معنى كه دانش و معرفت سياسى در ايران ناكار آمد و در عين حال عقيم است و از باز توليد بيشتر عاجر مىباشد. همچنين از انجام دادن كار كردهاى اصلى خود كه همانا ارائه طريق به حكومت است ناتوان مىباشد، اين وضعيت معلول عوامل مختلفى است كه در اين مقاله به بررسى آنها پرداختهايم.
البته بحران در علوم سياسى، بخشى از بحران فراگير دانش در جامعه ايران است كه داراى ماهيت تاريخى است. علم در جامعه ايران از رشد و كارايى مطلوبى برخوردار نيست و اين يك واقعيت است. در اين زمينه رشتههاى مختلف علوم كم و بيش از قافله علوم جهان بسيار عقبتر هستند. به نظر مىرسد كه اين ناكار آمدى در علوم سياسى وضعيت حادترى دارد و اين نه به دليل عقب ماندگى بيشتر آن نسبت به ديگر رشتههاى علمى، بلكه ناشى از نگاه كلام ساختارهاى سياسى به آن رشته مىباشد. بحران در علوم سياسى بيشتر به دليل سياستهاى بينشى و اخلاقى نسبت به آن است.
همانطور كه گفته شد منظور از بحران به مفهوم دقيق كلمه اين است كه علوم سياسى در ايران هم عقيم و هم ناكارآمد است و از انجام دادن كاركردهاى خود ناتوان است. عقيم بودن آن مربوط به غير مولد بودن آن است. علوم سياسى در ايران دانشى توليد كننده نبوده و نيست و اين محور اصلى انتقاداتى بوده است كه بر آن وارد شده است در حالى كه عقيم بودن بيشتر به بعد نظرى علم سياست توجه دارد، ناكارآمدى به بعد عملى آن و بى فايدهگى آن در عرصه عمل سياسى مربوط مىشود. علم سياست در ايران حداقل در سالهاى اخير معرفتى نبوده است كه بتواند در جهتگيرىهاى سياسى، اقتصادى و اجتماعى كشور اثر گذار باشد، بنابراين ما در اين مقاله در پاسخ به چيستى وضعيت علم سياست در ايران اين فرضيه را مطرح مىكنيم كه وضعيت علم سياست در ايران در شرايط فعلى بحرانى است و البته اين وضعيت ارتباط مستقيم با گذشته جامعه و ساختار سياسى، اجرائى و تحقيقاتى كشور دارد.
الف - قدرت سياسى و دانش سياسى
فرايند توليد علم، فرايند پيچيده و چند وجهى است و عوامل مؤثرى در آن دخيل هستند. در اين كه توليد علم و دانش امرى زمينه پرورده هست، ترديد چندانى وجود ندارد، ولى در مورد عوامل اساسى مؤثر در اين راه و به ويژه نقش دولت در توليد دانش و به ويژه دانش سياسى اختلاف نظرهاى اساسى وجود دارد. در اين ميان برخى از ديدگاهها اصالت را به علم مىدهند كه بر اساس آن دولتها بر اساس دانش زمانه خود حركت مىكنند. مطابق اين نظريه، اگر مىبينيم كه نظريههاى سياسى اسلامى به بن بست فكرى و سياسى استبداد سلطانى مىافتند و تا مواجهه با غرب از آن برون رفتى ندارند، بايد اشكال را در انحراف ذهنى مسلمانان ديد. در آنجا كه مسلمانان دانشى توليد كردند، اين دانش خصلت اقتدارى داشت و به مسيرى افتاد كه از لحاظ سياسى محصول آن دولت سلطانى استبدادى بود. به نظر مىرسد كه ديدگاههاى جواد طباطبايى بيشتر با اين محوريت شكل گرفته است. از نظر ايشان انحطاط فكرى سر منشأ انحطاط سياسى است كه مىتوان از آن به نوعى تقدم دانش و انديشه را بر ساختار سياسى استنباط كرد:
"پر اهميتترين نشانهاى كه بر انحطاط ايران زمين و ژرفا و گسترده آن دلالت آشكار دارد، همانا فقدان تأمل درباره انحطاط انديشه فلسفى در دوره اسلامى ايران است. اين امر، هر چند به ظاهر پر تعارض مىنمايد. اما مبين حقيقتى بسيار عميق است، زيرا امكان تأمل فلسفى درباره انحطاط، نه دليل اوج انحطاط، كه نشانه ژرفاى بحران و امكان پيدا كردن راه برون رفت آن است".
طباطبائى در جاى ديگر به طور صريحترى بر اين مسئله تأكيد مىكند: از ديدگاه تاريخ انديشه، عامل عمده امتناع نوزايش و شكست تجدد در ايران، از سويى، هبوط فلسفه و انديشه عقلى در تصوف و از سوى ديگر، سيطره تفسير شرعى شريعت، به عنوان يگانه درك از ديانت است.
از ديدگاه آشكارا بر تقدم انديشه بر دولت تأكيد دارد. اما ديدگاه ديگرى هم وجود دارد كه قدرت سياسى و ساخت دولت را مقدم بر توليد دانش مىداند. بر اين اساس دانش مسلمانها در گذشته و طبعاً امروز، بايد تابعى از نظام قدرت باشد. اگر مىبينيم دانش تحت تأثير زمينه اجتماعى خاصى مطرح مىشود، اين شرايط اجتماعى را روابط قدرت مىسازند.
به نظر مىرسد كه پذيرش هر يك از اين فرضيهها مىتواند ما را در فهم بحران در علوم سياسى يارى كند. به عبارت ديگر از منظر هر يك از اين رهيافتها كه بررسى كنيم، علوم سياسى در ايران نمىتواند جايگاه مناسبى پيدا كند. در صورتى كه فرضيه دوم را بپذيريم و دولت و قدرت و جهتگيرى آن را مقدم بر شكلگيرى دانش بدانيم، به لحاظ اين كه ساخت قدرت در ايران همواره اقتدارآميز بوده است، دانش سياسى در درون آن نمىتواند رشد چندانى بكند. نظام سنتى در ايران كه آن را »دولت قديم« مىخوانند، اقتدار گرا بوده است و دانشهايى هم كه درون آن رشد مىكردند، خصلت اقتدارى داشتند. از آنجا كه چنين ساختى همواره در طول تاريخ تداوم و استمرار داشته است و هيچ وقت گسست در آن وجود نداشته است و به نظر مىرسد كه اين ساخت اقتدار گرا در دوران معاصر هم به انحاء مختلف توليد شده، دانشهايى هم كه در جوامع اسلامى توليد شده است، نمىتوانسته از ماهيت حاكم بر نظام سياسى جدا باشد.
در دوران معاصر، دوره پهلوى ادامه همان نظام سلطانى يا پاتريمونيالى با خصلت اقتدارى و استبدادى بود كه شكلگيرى علوم سياسى در ايران هم با آن همزمان است. در شرايط آن دوره، علوم سياسى نمىتوانست ميدان و فضاى چندانى براى رشد و كارآمدى پيدا كند. بعد از انقلاب اسلامى هم، با وجود اين كه شكل سلطانى قدرت دگرگون شده، ساختار اقتدارى آن، تداوم پيدا كرد. اصولاً انديشه ولايت فقيه، صرفاً بر مبناى سنتى قدرت و نظام سياسى قابل درك است و نظام سنتى اسلامى و ايران هم همواره اقتدارآميز بوده است. و هر نظريه سياسى كه اساس آن به طور كامل بر سنت استوار باشد، اين خصلت را تداوم خواهد بخشيد. از اين رو ساخت سياسى، پس از انقلاب اسلامى هم، با لحاظ مبانى حاكم بر آن نمىتوانست چندان با پيشرفت علوم سياسى و كار آمدى آن سازگار باشد. بعلاوه بى اعتمادى نسبت به علوم سياسى و صاحبنظران آن نيز پس از انقلاب شدت بيشترى يافت. در عين حال دوره پس از پيروزى انقلاب اسلامى ويژگى ديگرى هم داشت و آن اين كه اولين گسست از نظام سياسى كاملا سنتى و قديمى بود:
"امروز دولت مدرن در جامعه ما در حال استوارى است و اين نشان مىدهد كه خطوط فاصلهها، تضادها و مبارزههاى سياسى - اجتماعى كه پايه تفسيرهاى سنتى از نصوص بودهاند، دگرگون شدهاند. نظم سلطانى كه بنياد اجتماعى دانشهاى سنتى ما را تشكليل مىداده اكنون به نظم "جمهورى" در حال گذار است، و بنابراين ناگزير به گسست از تفسيرهاى سنتى خود هستيم".
البته اين ناگزيرى، هم جنبه كاملاً نظرى دارد و هم تفسير عده معدودى از صاحبنظران است و بسيارى به اين ضرورت اعتنائى ندارند. اين در حال گذار بودن دولت به دولت جديد، البته خود معضلات اساسى را در راه رشد و توسعه علوم سياسى به وجود مىآورد. از يك سو اين دولت از لحاظ فكرى بر اساس سنتى استوار است و از سوى ديگر از لحاظ شكلى بر عناصر دولت جديد تأكيد دارد. علوم سياسى هم در فضايى بين فشار سنت گرايان از يك سو و فشارهاى ناشى از شرائط جديد و نوگرايان از سوى ديگر، به علمى فاقد باز توليد، كارايى و كارآمدى تبديل مىشود.
از سوى ديگر در صورتى كه نظريه يعنى تقدم دانش بر قدرت سياسى را بپذيريم، باز هم بن بست علوم سياسى در ايران قابل توجيه خواهد بود. خصلت اقتدارى دانش در جوامع اسلامى موجب شكلگيرى تفاوت اساسى در ماهيت تفكر در جوامع مسلمان و جوامع غربى به عنوان زادگاه علوم سياسى جديد شده است كه اين امر هم در كار علوم سياسى به شدت تأثيرگذار است. اين امر در نحوه شكلگيرى و رشد دانش سياسى در جامعه ايران هم اثر گذار بوده است. برخلاف تجدد اروپايى كه با تكيه بر استقلال و تفرد انسان، انديشه فرد عاقل را به عنوان مبناى تفكر و تجربه سياسى تأسيس نموده و بدين سان بر نظم سياسى مردم سالار نظر دارد، در حالى كه الهيات اسلامى، به ذات ناخود بسنده انسان مىانديشد كه نيازمند عقل منفصل و راهنماى خارجى است. به اعتقاد علامه طباطبائى، عقلانيت سياسى كه بخشى از عقل عملى است، مقدمات خود را از احساسات باطنى مىگيرد كه هر انسانى در آغاز وجودش بالفعل موجود است و چون اين احساسات فطرى، خودش عامل اختلاف است، بنابراين تدبير سياسى انسانها، نيازمند راهنما و مديرى خارج از تعقل فرد انسان است. الهيات اسلامى با تحفظ مقدمات مبتنى بر انسان ناخود بسنده، وحى و دين را شرط خود سامانى فطرت انسان مىداند. ظهور اين مفهوم در انديشه اسلامى، وجهى دوگانه دارد، از يك سوى، فاصله ظريفى با تجدد اروپايى پيدا كرده و با آشكار كردن بنياد غير عقلايى عقل عمل و سوژه خود سالار غرب، خوش بينى افراطى نسبت به رهيافتهاى عقل سياسى را مورد ترديد قرار مىدهد، و از طرف ديگر، زمينه مساعدى براى ظهور اقتدار گرايى فراهم مىكند.
ب - سنت فكرى و دانش سياسى:
علاوه بر ماهيت اقتدارآميز ساختار سياسى ماهيت تفكر در بينش سنت گراى اسلامى هم، با اساس و مفروض محورى شكلگيرى در رشد علم سياست در تضاد است. چون فرض اساسى علوم سياسى توانايى عقل انسانى براى تدبير امر سياسى است. در حالى كه تأكيد فوق جنبه اقتدارآميز علوم اسلامى را نشان مىدهد و بالطبع فضاى اجتماعى هم كه در نتيجه آن شكل مىگيرد، اقتدار گونه است، در حالى كه علوم سياسى در شرايط دموكراتيك امكان رشد پيدا مىكند. بر اين اساس يكى از ضرورتهاى اساسى براى رشد علوم سياسى در ايران تحول پارا دايمى از معرفت سنتى و اتكاء بر عقل انسانى است يا بتواند با عناصر جديد سازگار باشد، انديشه سياسى و علم سياست پاسخى بشرى است به يك مقوله كاملا بشرى به نام سياست. بر اين اساس زمينىترين مقوله مقوله سياست است. در حاليكه در سنت فكرى حاكم در جامعه ايران در گذشته و حال، هرگز به سياست به عنوان مقولهاى زمينى نگريسته نشده است و همواره در هالهاى از تقدس پوشانده شده است كه مانع از تغيير و تحول در انديشه سياسى مىشود. در حالى كه تغيير و روزآمدى نياز اساسى انديشه سياسى و به تبع اولى علم سياست است.
معرفت سنتى در ميان مسلمان داراى چند فرض اساسى بوده است كه ويژگىهاى اقتدارى آن معرفت را شكل بخشيده است:
١- دانش مىتواند حقيقت را بازنمايى كند، علوم، قدرت درك حقيقت را دارند.
٢- حقيقت اشياء ثابت است. يعنى هيچ چيز در حال صيرورت نيست. در تفكر قديم ما، صيرورت امرى عرضى است و ثبات اصل است هر چيز كه فى نفسه خوب و مطلوب است براى ابد است.
٣- چون صيرورت در حقيقت پديدهها ممكن نيست، بنابراين دانشها نيز نبايد و نمىتوانند دگرگون شوند. بنابراين دگرگونى را نوعى انحطاط تلقى مىكردند.
مفروضات فوق همگى منشأ نگرشى به معرفت است كه در آن نقادى و پويايى هيچ جايگاهى ندارد و علم سياست ايران هنوز در چنبره فلسفه سياسى كلاسيك قرار دارد. بنياد فلسفه سياسى جديد نقادى و عقل خود بنياد است، در حالى كه علم سياست در ايران به هيچ وجه جنبه نقادى ندارد. نه نقادى نظرى و نه نقادى عملى و دليل آن هم علاوه بر مبانى پارادايمى سنتى شكل بندى سياسى و اجتماعى است تفكر غربى در اين زمينه جريان متفاوتى را طى كرده است.
»با تمامى اين گستردگىها و تنوع آراء و انديشهها، شايد بتوان خصوصيتى واحد و مشترك را در هم انديشههاى متفكران دوره جديد يافت و آن عبارت است از سكولاريسم يا به تعبير اشتراوس، تلاش براى ناسوتى سازى و دنيايى كردن همه تفكرات، احساسات و اعتقادات، اشتراوس تجدد يا جريان سكولاريسم را كه در دوره اخير شكل گرفته است به اعتبارى عين ظهور فلسفه جديد و طرد فلسفه كلاسيك مىداند«.
اين در حالى است كه در ايران علاوه بر غلبه پارادايم سنتى، نوعى تشتت پارادايمى هم به چشم مىخورد كه در آن افرادى كه از پارادايم سنتى خارج شدهاند، درون پارادايم جديدى قرار نگرفتهاند:
"داريوش شايگان ظاهر شدن اسكيزوفرنى فرهنگى در كشورهاى سنتى را ناشى از اين واقعيت مىداند كه نويسندگان اين كشورها در حد فاصل دو پارادايم يا به اصطلاح اپيستمه - واژه يونانى به معناى دانش - به قول ميشل فوكو قرار دارند. آنان از سنت گسستهاند يا به تعبير بهتر در وضعيت جهل نسبت به سنت قرار دارند، بى آنكه توانسته باشند با انديشه تجدد پيوندى برقرار كنند".
بنابراين مىتوان به اين نتيجه رسيد كه معرفت سنتى ما معرفتى اقتدار گرا است و مبانى و مفروضههاى آن نيز همين گونه هستند و نمىتوان بر اساس آنها، علم سياست مولد توليد كرد. بر همين اساس هم تأسيس نهادهاى سياسى جديد و دموكراتيك كه يكى از اهداف اساسى دانش سياسى جديد مىباشد، بر مبناى آنها امكانپذير نمىباشد:
ج - تنوع و هرج و مرج روش شناختى:
تكيه بر روش و متدولوژى يكى از بارزترين ويژگىهاى علم جديد است. پيدايش علم جديد و از جمله علوم سياسى هم در نتيجه بسط تفكر غربى و مبتنى بر فلسفه دوره جديد است. اين مسئله نيز موجب بروز تناقضات معرفت شناختى متعددى در دانش سياسى در ايران شده است. نگرش سنتى به معرفت در ايران نگرش مطلق گرايانه است، در حالى كه اساس معرفت جديد بر نسبى گرايى است، از آنجا كه هنوز در ايران معرفت سنتى از اقتدار بالايى برخوردار است، مبانى تفكر جديد و روشهاى مبتنى بر آن در ايران نمىتوانند رواج پيدا كنند. اين در حالى است كه يكى از ايرادات اساسى كه به علم سياست در ايران گرفته مىشود، مربوط به غير بومى بودن آن است. اين غير بومى بودن در دو زمينه قابل بحث است: زمينه اول متدولوژيك است و زمينه دوم مربوط به موضوعات مطرح در پژوهشهاى سياسى است كه بعداً به آن مىپردازيم.
از لحاظ روش شناختى ورود انواع ديدگاههاى روش شناختى كه مبتنى بر مبانى معرفتى خاصى هستند، نوع تكثر و تنوع گسترده روشى را در علم سياست به ارمغان آوردهاند كه موجب سردرگمى شديدتر پژوهشگران علوم سياسى شده است. ورود نظريههاى معرفت شناختى چون گفتمان، پست مدرنيسم، پسا ساختار گرايى، فمينيسم، پديدارشناسى و... كه همگى داراى مبانى غربى هستند مانع از انسجام در مبانى نظريهپردازى در علوم سياسى مىشود. براى مثال بسيارى از پژوهشگران ايرانى نتوانستهاند هيچ ارتباطى بين تحقيقات خود و پسا ساختار گرايى برقرار كنند. به علاوه، جايگاه اين گونه نظريهها و رابطه آن با تحولات سياسى - اجتماعى جهان براى اغلب ما هنوز روشن نيست.
از آنجا كه بين شناختشناسى و تحولات سياسى، اجتماعى پيوند وجود دارد، معلوم نيست كه بتوان ارتباطى بين اين رويكرد معرفت شناختى با شرائط سياسى و اجتماعى ايران برقرار كرد در واقع اين رهيافتها با وجود قرابت آنها با اوضاع سياسى - اجتماعى كشورهاى غربى، نوعى هرج و مرج علمى را در آنجا پديد آوردهاند و با توجه به اينكه با شرائط ايران ناسازگار هستند، ورود آنها در عرضه نظريهپردازى سياسى در ايران مىتواند وضعيت بغرنجترى را به وجود آورد. اين در حالى است كه بسيارى از صاحب نظران معتقدند كه اين تنوع روشى در جوامع غربى گسترش و تداوم خواهند داشت:
»پيش بينى ما درباره روشها و متدها اين است كه فوران كنونى سنخها و سبكهاى روشى كه به شكل گستردهاى در فمينيسم و مطالعات فرهنگى يافت مىشوند، همچنان ادامه خواهد داشت، روشهايى مانند روش تجربى و نظرى، مقايسهاى و روان شناختى و روش كيفى و كمى و پيشتر روشهاى انحصارى و منحصر به فرد تلقى مىشوند، در آميزهاى التقاطى با يكديگر پيوند مىخورند«.
البته تا اين حد مىتواند از لحاظ روش شناختى مطلوب باشد ولى برخى از اين حد هم بسيار فراتر رفته و پيشنهادهاى هرج و مرج طلبانهترى را در عرصه معرفت شناختى مطرح مىكنند:
»پست مدرنيستهاى شكاك ادعا مىكنند چون هيچ روش درستى براى تحقق سياسى يا تحقيق درباره امر سياسى وجود ندارد، بايد روش ضد قاعده را بپذيريم، در حالى كه پست مدرنيستهاى مثبت انديش ممكن است رهيافت »هر چيزى ممكن است« را بپذيرند. كتاب فرايند با عنوان »بر ضد روش« رئوس كلى نظريه هرج و مرج طلبانه دانش را مطرح مىكند و بهترين مثال براى رهيافت اول است. در حالى كه اصول جديد روش شناختى گيدنز و مجموعه التقاطى نظريه و روش در علم سياست ويراسته مارش و استركر، نمونه رهيافت دوم است«.
اساس اين ديدگاهها انكار عينيت و قطعيت در علم سياست است كه به نظر مىرسد در درون جوامع غربى قابل درك و كارآمد باشد. خود اين صاحبنظران هدف از اين رهيافت متكثر در روششناسى را جلوگيرى از اسناد به يك ايده نهايى مىدانند:
"اين مسئله كه تعداد بيكران جهان زيست و تفسير ممكن است، مانع از هر گونه اسناد به يك ايده نهايى مىشود، معرفت و ايده نهايى كه در دوره روشنگرى و توسط پوزيتيويستها و بعدها كسانى مانند فوكوياما مطرح شد".
به هر حال در حال حاضر برداشت منسجم و يك پارچه قبلى از علوم سياسى در جوامع غربى كنار گذاشته شده است و برداشتى چند پارادايمى و چند رشتهاى از آن مطرح گرديده است. بسيارى از صاحبنظران علوم سياسى در حال دست كشيدن از تجربه گرائى، شالوده گرايى، جهان روايى و ايده بيطرفى آكادميك در علوم سياسى هستند و به نظر مىرسد كه اين رهيافتهاى با شرائط سياسى - اجتماعى جوامع آنها همخوانى بيشترى دارد. در حالى كه جامعه ايران از لحاظ سياسى و فكرى نيازمند اجماع مىباشد.
ادامه دارد